تبليغاتX
تقدیم به تنها بهانه ام برای زیستن

 

ماه من غصه نخور  زندگی جزر و مد داره  

دنیا مون یه عالمه آدم خوب وبد داره

ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن

همه که پر ترک مثل تو  و من نمیشن

ماه من غصه نخور مثل ماها  فراوونه

خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه  پناه آدماست

تر و تازه موندن گل  مال اشک شبنماست

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو

خیلی ها با  زخمای زندگی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی خوب داره و زشت

خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه

اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور دنیا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا کنیم  

                    تو هم جدا

                                  منم جدا

 

+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:50 |

نامه اي به يك غريبه

 

مهربان من سلام

صبح تو بخير

باز صبح آمده زدور دستها

باز هم شب گذشته

آسمان خواب من

پر از ستاره بود

 

مثل روزهاي كودكي

خواب ديدمت كه مي رسي

و باغچه دوباره غرق ياس مي شود

يك سبد ستاره روي شانه ات

به خسته هاي اين شب سياه

به راه ماندگان كوره راه هاي سوت و كور

ستاره هديه مي دهي

 

خواب ديدمت كه مي رسي

و قاصدك به خنده رقص مي كند

و آسمان خانه پر زسينه سرخ مي شود

بادبادكي كه كودكي

در زلال آسمان رها نموده است

گوشواره هاي خويش را جار مي زند

 

خواب ديدمت كه آمدي

و باز آسماني از قناري و پرنده هاي ساحلي

به سمت شهر ما كوچ مي كنند

و من به آن كبوتران شعرهايي از فروغ هديه مي كنم

من به آن پرندگان گفته ام:

فروغ گفته  است:

پرنده رفتني است . . .
+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:48 |

 

تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني كه نمي زيسته ام دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي كه آب مي شود و

بهاي نخستين گناه تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي كساني كه دوست نميدارم دوست مي دارم.

 

+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:45 |
با شوق و اشتیاق چکیدی بر گونه های سرخ جوانم

با شعر ناب عشق کشیدی راهی به برکه های نهانم

گفتی که آشنای نسیمی بی گفتگو تر از گل یاســی

بوئیدمت به چشمه ی ادراک دیدم چو آب چشمه روانم

بر خاک جای پای دلت بود دل دل کنان به راه کشید م

جاری شدم به سوی نگاهت تا در حصار جسم نمانـم

پیدا نبود سرخی پرواز زیرا که خانه پر ز قفس بـــــــــود

آواز سرد شانه به سر ها می برد تا کجا کــه ندانــــــم

از اوج چون زلاله چکیدی با دانه های بکــــــــــر نجابت

من با تو با نگاه تو دیدم در اوج قلــــــــــــــه های زمانم

ای عشق بر تمامی جانم جای عبور سرخ تو پیداست

با نکته ای دوباره نمایان خود را که بی تـــــو سر نتوانم
 
 
 
تنهائی روشن است

عقربه ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان

گیج شده اند

به دنیا آمده ام

به جهانی که تو ترسیم کرده ای

پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند

میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود

تنها
منم

که پرچم تو را بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام

و مقابل چشمان ابدی ات

م ی ر ق ص م
+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:38 |

خودت را از کسی پس نگیر شاید این تنها چیزیست که او دارد...وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

.
.
.
.
.
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم..تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم..بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقی است
.
.
.
.
شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت..باید اینطور نوشت: هر گلی باشی چه شقایق چه پیچک و یاس زندگی اجباریست..زندگی در گرو خاطره هاست.. خاطره در گرو فاصله هاست.....فاصله تلخترین خاطره هاست
.
.
.
+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:35 |

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کرديم مختصر بود ولی پنهانی بود !!!
همه را
همه را دوست می دارم
هم او را که ما را می بيند و انگار که نمی بيند  
هم او را که تنها به نامی از او دل خوشيم
هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و بالا می رود
هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا
حتی هم او
گر چه می دانستم او حتی با خود خود هم نيست تا چه رسد با من من
او را هم از صميم قلب دوست دارم
چرا که خاطره های قشنگ و زخمی اين دل نا مراد
با او همه بسر شد
همه را دوست می دارم
حتی پاره های تنم را که خطاها و پريشانی های مرا در می گذرند و می بخشند ...
محض رضای گل که بو و عطر و لحن قشنگ مريم دارد
          
 همه را دوست داشته باشيم
            ( مريم حيدر زاده )
 
                                                                                        

 

+ نوشته شده توسط پژمان در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 13:35 |

تا به حال زیر نجوای باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای
...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی
...
در سکوت مروارید های آسمانی
...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای
...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای
...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای
...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی
...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو
...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد
...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو
...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو
...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو
...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای
...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای
...
این همان خواهش دیدار توست
...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

+ نوشته شده توسط پژمان در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 13:20 |

به یاد خواهم آورد، با تو بودن را در کنار ساحل .
لحظه ای که تمام وجودمان از التهاب عشق سوخت .
 آنقدر که تاب و توان از کف دادیم و با پاهای برهنه بر روی ساحل  راه رفتیم
تا شاید اندکی از التهاب درونمان در خنکای ساحل آرام گیرد .
 
چه لذت بخش است وقتی که روی ساحل جز رد پای من و تو چیز دیگری نیست
هنوز حُرم داغ نفس هایت را که بر روی صورتم می پاشیدی احساس میکنم
هرگز آن لحظه که صورتم را غرق در بارقه های عشق درونت می کردی از یاد نخواهم برد .
یادت هست روزی که دستت را به دستانم دادی و تمام وجودم را آتش زدی؟
آن روز نمی دانستم چرا می سوزم؟!  ولی حالا خوب میفهمم که دستانت پیام آور آتش درونی ات بودند .
اکنون نیز دارم می سوزم؟! ولی نه از گرمای عشق تو . . .
از غم نبودنت، از اندوه دوریت!؟
و چه زجر آور است این سوختن، که حتی دریا دریا آب هم نمی تواند لحظه ای آرامش کند
بی تو حتی دیگر ساحل هم پاهای آتشینم را در خنکای آغوشش نمی گیرد !؟
انگار او هم به دوتایی بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پای تنهای من برایش غریبه است .
آه ای محبوب من، بی تو دنیا هم مرا آتش  میزند .

+ نوشته شده توسط پژمان در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت 2:0 |

*
*
*
*
*
*
*
www.mahsasaeid.blogfa.com